ناصر بهداشت

به تاريخ ۲۵ تير ماه ۱۳۴۰ در خانه اي محقر ولي پر از مهر وصفا و يكرنگي و در سيد محله قائمشهر ،كودكي ديده به جهان گشود كه ناصر نام گرفت. درهنرستان در رشته راه و ساختمان مشغول به تحصيل شد و به دليل علاقه زياد به اين رشته شاگرد ممتاز محسوب ميشد.

ايشان در سالهاي اوج مبارزه ملت مسلمان ايران با رژيم منحوس پهلوي همواره در راه اين مبارزات تلاش مي نمود و يك لحظه آرام نمي نشست تا اينكه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران به پيروزي رسيد و او كه عاشق امام (ره)بود،همراه با اولين گروه به عضويت سپاه پاسداران در آمد و در صف سبز پوشان انقلاب اسلامي قرار گرفت.

ناگفته نماند كه شهيد همپاي انقلابيون گرمابخش مبارزات در مسجد پرطپش صبوري قائمشهر بود. پس از پيروزي انقلاب نيز، با توجه به موقعيت ويژه شهرستان قائمشهر و فعاليت گروه هاي ضد انقلاب، شهيد بهداشت يكي از عناصر اصلي مبارزه با اين گروه ها بوده است. ايشان در فاصله زماني ۶۰- ۵۹ مسئول يكي از تيم هاي عملياتي در سپاه قائمشهر بود. فعاليت در پادگان شيرگاه جز كارهاي اصلي و ويژه شهيد در اين ايام بود. آموزش نيروهاي تحت امر و آماده سازي آنها براي مقابله با گروه هاي معاند و همچنين اعزام به جبهه دغدغه شبانه روزي شهيدبهداشت در اين سالها بود.

سردار شهيد ناصر بهداشت با آغاز جنگ تحميلي به مناطق عملياتي اعزام شد و در مسئوليت هاي مختلف با دشمن بعثي به مبارزه پرداخت و در اين راه بارها مجروح شد ، اما جراحات وارده مانع از ادامه مبارزه نشد و همچنان در خط مقدم جبهه،حضوري چشم گير داشت .

ناصر نماينده منطقه۳ در مريوان بود. ايشان پس از مدتي ، بدليل نشان دادن لياقت ، شجاعت و درايت نظامي ، از سال ۱۳۶۱فرماندهي گردان حمزه سيد الشهداء لشكر ويژه ۲۵ كربلا عليه السلام را پذيرفت و عاشقانه در مسئوليت جديد با نيرو هاي تحت امرخويش حماسه اي بزرگي را رقم زد.شهيد همزمان با فرماندهي گردان حمزه، مسئول محور چنگوله – مهران نيز بود.

اوج دلاوري شهيد در عمليات والفجر۶ با گردان حمزه به ثبت رسيده است. شهيد در ۱۹ ارديبهشت ۱۳۶۴ در ارتفاعات قلاويزان در كمين دشمن به شهادت رسيد و جنازه ايشان حدود ۱۰ روز مفقود بود و با تفحص همرزم و دوست ديرين شهيد، سردار شهيد جعفر شيرسوار، شناسايي شد.

غصه دار مادر پهلو شكسته

در سال ۱۳۶۳ ،يك روز كه با تويوتاي گردان،بهمراه سردار شهيد بهداشت بطرف خط مقدم حركت كرديم ،از من سؤال كرد :حاجي !براي دخترت چه اسمي انتخاب كردي ؟گفتم «كوثر» چشمان او با شنيدن نام «كوثر» پر از اشك شد و مخفيانه گريه مي كرد.گريه هاي مخفيانه اش پس از چند لحظه اي آشكار شد و در حالي كه زمزمه «يا زهرا يا زهرا !…» بر لب داشت ،اشك مي ريخت و گاهي نيز چنين ميگفت :«حاجي !چه اسم قشنگي!»و آنجا بود كه براي مظلوميت زهراي اطهر سلام الله عليها گريه مي كرد و مرثيه مي خواند وعاشقانه براي مادر پهلو شكسته اش اشك ميريخت.
به نقل از : حجةالاسلام دكتر مسرور

شب خواستگاري وقتي پاي صحبت به جزئيات مراسم و ازدواج كشيده شد مادرم از ناصر پرسيد كه براي مراسم عقد عروس چه لباسي بر تن كند ؟ شهيد بزرگوار در جواب مادرم فرمودند:
لباسي كه بتواند در روز تشيع جنازه من هم همان را بپوشد…
به نقل از: همسر شهيد

امام سر ناصر را بوسيد

علاقه زيادي به حضرت امام داشت…بعد از ازدواج ما ،ايشان به تهران رفتند تا با امام ملاقات كنند . اما در آنجا به او اجازه ديدار را از نزديك ندادند ولي او با اين وجود دو روز تمام در پشت درب بيت رهبري بدون آب و غذا نشستند تا اينكه يكي از ياران امام نزد امام رفتند وبه او گفتند كه يك بسيجي براي ديدن شما آمده و دو روز است كه براي ملاقات خصوصي پافشاري كرده و پشت درب مي نشيند . امام دستور داد:كه او را نزد امام ببرند . ناصر موفق شد با امام ملاقات خصوصي داشته باشد . امام سر ناصر را بوسيد و سخني زير گوشش گفت: كه شهيد آن را به هيچ كس نگفت.
ناصر بهترين رزمنده در جبهه معرفي شد و از امام جمعه ي اهواز انگشتري هديه گرفت .كه روي عقيق آن نوشته بود:روح مني خميني بت شكني خميني
به نقل از : همسر شهيد

اول كربلا بعد مكه…

وقتي براي رفتن به حج او را انتخاب كردند معاونش شهيد شير سوار را به جاي خود روانه كرد زماني كه دليلش را پرسيدم گفت:دوست دارم اول كربلايي شوم عشق حسين دست بردار نيست اول كربلايي بعد اگر خدا خداست حاجي شوم و چه زيبا به ديدار مولايش حسين (ع) شتافت و به نداي «هل من ناصر ينصرني» پاسخ داد…

روزي ژاكت پشمي تازه اي راكه مادر برايش بافته بود و براي اولين بار به تن كرده بود به دوستش هديه كرد. وقتي به خانه آمد خودش خيلي سردش شده بود از مادر عذر خواهي كرد و گفت ديدم او لباس گرم و مناسبي ندارد لذا اين ژاكت را كه دوستش داشتم به او دادم من باز هم لباس گرم دارم و آنها را مي پوشم…

كلاس سوم بود كه از پدرش خواست تابستانها راسر كار برود و كار ياد بگيرد از بيكاري و بطالت وقت بيزار بود و نزد آشنايان پدركاشي كاري و بنايي و غيره را آموخت و مزدي راهم كه مي گرفت دوست داشت به افراد بي بضاعت بدهد…
به نقل از: خواهر شهيد(طاهره بهداشت)

روايتي از سردار حاج اكبر خنك داراز نحوه شهادت ناصر

نماينده منطقه ۳در مريوان بود همزمان با عمليات محرم بود كه بعنوان فرمانده گردان حمزه در لشكر بودند تا زماني به شهادت رسيدند.در چندين عمليات همراه شهيد حضور داشتم .در عمليات والفجر ۴ بود كه شهيد به مجروحيت رسيدند.در عمليات والفجر ۶ هم با شهيد حضور داشتم و بحث پيدا كردن جنازه شهيد هم پيش آمده بود.در عمليات والفجر ۴ بود كه ما در شياري در پايين تپه اي حضور داشتيم . تپه اي بود كه مي خواستيم از دشمن باز پس بگيريم شهيد بهداشت با شهيد محمودي راد و… حضور داشتند.فرمانده گردان شهيد بهداشت بود .دشمن بوسيله مكالمات بي سيم بود كه متوجه حضور ما در پايين تپه شده بود.به وسيله يك گلوله توپ آنجا را منفجر مي كند ۲ الي ۳ نفر از بچه ها ي ما ، در آن منطقه به شهادت مي رسند. شهيد بهداشت هم از ناحيه دست مجرو حيت پيدا ميكنند.

از نحوه شهادت شهيد بهداشت : كه در جاده مهران – چنگوله مسئول تأمين جاده بودند و يك جلسه در ايلام براي فرماندهان گردان مي گذارند درتيپ امير المؤمنين اين جلسه بود.شهيد همراه چند تا از همراهانش آقايان عسگري نژاد و يزداني به سمت مهران حركت مي كنند و در مقر فرماندهي مهران شب را مي مانند.در نيمه هاي شب بود كه در ارتفاعات قلاويزان چند نفر با نور چراغ قوه مشاهده مي شوند.شهيد براي شناسايي به همراه چند نفر از دوستانش به آنجا مي رود و چون در مقر نيرويي نبود بماند مقر هم خالي از نيرو مي ماند. هنگامي كه به تپه و ارتفاعات قلاويزان مي روند گروه هاي (كرد) آنجا را محاصره كرده و در درگيريهايي كه با آنها مواجه مي شود دوباره دست ديگر شهيد تيري مي خورد خودش را زير جيپ فرماندهي دشمن قرار مي دهد و در همانجا به شهادت مي رسد آقا محسن زخمي مي شود و اسير مي گردد ما چون اطلاعاتي از آنها نداشتيم همه جا را دنبال آنها گشتيم تا آنها را پيدا كنيم.نيرو هاي ثابت گردان حمزه را در گرو هاي ۱۰ نفره تقسيم كرديم تا آن ها را پيدا كنند بعد از ۳ روز بود كه (مهران پرستش) در مقر مهران دوربين مي زند و بالاي ارتفاعات قلاويزان يك چيزي شبيه چهار گوش مشاهده مي كند مثل ماشين بود تصميم گرفتيم كه به آنجا برويم و در آنجا بود كه جنازه شهيد بهداشت و ديگران را مشاهده كرديم .

تصميم گرفتيم كه پلاستيك بزرگ گرفته و شهيد را در داخل آن بگذاريم تا به پايين ببريم چون جنازه ها را كرم گرفته بود در اثر تكان دادن امكان داشت جنازه تكه تكه شود.جنازه ها سمپاشي هم شد.ماشين را هل داديم تا جنازه داخل پلاستيك افتاد. بعد از ۳ الي ۴ روز بود كه جنازه را به پايين انتقال داديم .در حمل جنازه شهيد گلزاده خيلي زحمت كشيد.

فرازي از وصيت نامه

پروردگارا با قلبي خالي از علائق دنيا به سويت آمده ام مي خواهم همچون عاشقانت به لقائت بپيوندم خدايا بار گناهانم زياد است از تو عاجزانه درخواست مي كنم كه از سر چشمه لطف و كرمت بر من ببخشايي ،ببخش بر من كه در زندگاني نتوانستم آنگونه كه شايسته است،تو را پرستش كنم.

و اينك مي روم كه با رزم بي امان با كفار از ارزشهاي انساني دفاع كنم و گوش به نداي قرآن بدهم. مي روم تا امام زنده بماند و همچنان جلودار كاروان باشد. مي روم تا قلب خود را از عشق خدا پر كنم و با ياد او روحم را آرامش دهم.

آري به جبهه مي روم ،جبهه اي به وسعت تمام اسلام در مقابل تمام كفر، جبهه اي كه سراسر نور است و ذكر خدا و دعا، جبهه اي كه هر گاه در آن به افق نگاه مي كنم بياد صحراي كربلا مي افتم و بياد مظلوميت حسين (ع)، جبهه اي كه همه چيزش انسان را عاشق خدا مي كند و به زندگي محتوي مي بخشد و خالص مي كند انسان را جائي كه روح خدائي حاكم است و همه در اعمال خير سبقت مي گيرند و نماز شبهاي آنها سنگرها را نوراني مي كند و شهادت ها آنها را مقاوم تر و استوارتر مي كند.

و با آمدن به جبهه است كه انسان مؤمن و انسان حريص شناخته مي شوند آنانكه براي جهاد در راه خدا قيام نكنند و براي دفاع از حق سستي كنند بايد بدانند كه موجبات ضلالت دنيوي و شقاوت اخروي خويش را پديد آورده اند.

Leave Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *