شهید جعفر شیرسوار

در سال ۱۳۳۴ در شهرستان “قائمشهر” در خانواده ای کم درآمد و مذهبی به دنیا آمد. وی که در خانواده بهروز خوانده می شد، اولین فرزند خانواده بود و تحت تعالیم و تربیت مادرش “سیده بیگم پور بهشتی” دوران کودکی را سپری کرد. دوره ابتدایی را در سال ۱۳۴۱ در مدرسه “شاپور” (سابق) در”قائمشهر” آغاز کرد ،مدرسه ای که بعد از شهادت به نام خودش متبرک شد. با علاقه و پشتکار و با کسب نمرات خوب این دوره را گذراند. دوران دبیرستان را در هنرستان “انوشیروان”در” بابل”و در سالهای ۱۳۵۷ ـ ۱۳۵۳ ـ سپری کرد و موفق به اخذ دیپلم در رشته برق شد. جعفر ۲۱ سال داشت که در اثر آشنایی با آقای “نجف علی کلامی” به مسایل دینی و مذهبی علاقه مند شد.

با همین روحیه جعفر با استفاذه از قابلیتهای کلامی و جذابیتهای گفتاری خود ضمن روشنگری درباره امور دینی و سیاسی، دیگران را به سوی دین و امور معنوی هدایت می کرد.
جعفر درباره رفتار گذشته خود گفته است :
روزی پارچه کت و شلواری پدرم را بدون اجازه به خیاطی بردم تا برای لباس بدوزم. بهای دوخت لباس هزار و دویست تومان بود. مقداری از پول را به خیاط دادم و بقیه را به بعد حواله کردم. روزی که لباس را تحویل می گرفتم، خیاط مطالبه بقیه پول را کرد. گفتم : آن را به شاگردش داده ام و خیاط هم باور کرد.پس از این دوران تحول روحی زیادی یافت .

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ با تشکیل کمیته انقلاب اسالمی ابتدا به عضویت کمیته انقلاب اسلامی در آمد و تا ۲۹ فروردین ۱۳۵۸ در کمیته فعالیت کرد. پس از آن همراه با عده ای اقدام به تشکیل سپاه پاسداران “قائمشهر” کرد. همچنین به همراه دوستانش از جمله “عموزاده” در تشکیل سپاه در مناطق مختلف استانهای گیلان و مازندران نقش به سزایی داشت. در تاریخ ۳۰ فروردین ۱۳۵۸ به عضویت شورای فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در “قائمشهر” در آمد و تا تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۵۸ در آن شورا مشغول خدمت بود. در همین زمان مسئولیت امور هماهنگی و انسجام نیروهای رزمی در گیلان و مازندران را به عهده گرفت. در سال ۱۳۵۹ شخصاً از دختر خاله اش خانم “سوسن ملکیان” که نوزده سال داشت خواستگاری کرد. پس از آن مراسم ازدواج آنها بسیار ساده و با حداقل هزینه برگزار شد. این زوج در کنار هم به فعالیتهای اجتماعی در جهت تثبیت انقلاب اسلامی می پرداختند.

در سال ۱۳۵۹ جزء اولین افرادی بود که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی” آستارا “را پایه گذاری کردند و مدتی نیز فرماندهی آن را بر عهده داشت. در تاریخ ۲مرداد ۱۳۶۰مسئولیت گشت ویژه جنگل در مناطق گیلان و مازندران را بر عهده گرفت و از جوانان و نیروهای فعال در جنگل شیرگاه برای خنثی کردن تحرکات نیروهای ضد انقلاب بهره گرفت. با شروع جنگ تحمیلی ایران و عراق به جعفر دستور داده شد نیروهای زبده و آموزش دیده خود را به جبهه اعزام کند. او به همراه دوازده نفر از بهترین نیروهای خود با تهیه آذوقه، چادر و و سایل آموزشی عازم جنگل شد و با جذب نیروهای جدید پس از دو ماه آموزش سنگین در کوه ها و جنگل های مازندران، نیروهای کار آمدی را آماده و به جبهه اعزام کرد.

در این باره یکی از همرزمان جعفر می گوید :
ما دوازده نفر بودیم که همراه جعفر شیرسوار با آذوقه و مهمات عازم جنگل شدیم و پس از ده روز آموزش نظامی افراد زیادی درجنگل به ما پیوستند. با راهنمایی جعفر یک نیروی رزمی جنگی به وجود آمد که از نیروهای کار آمد و مخلصی تشکیل شده بود. در سال ۱۳۵۹اوایل شروع جنگ زمانی که به اهواز اعزام کردند، نهادهایی همچون سپاه و کمیته خواستار همکاری و جذب گروه ما بودند. ما جلب گروه دکتر مصطفی چمران شدیم و شش ماه در سوسنگرد و هویزه به همراهشان می جنگیدیم.
در سال ۱۳۶۲ در سن ۲۸ سالگی به مکه مکرمه مشرف شد و پس از آن به جبهه بازگشت. پس از بازگشت از حج از ۲۰دی ۱۳۶۲به سمت جانشین فرمانده تیپ یکم لشکر ۲۵کربلا منصوب شد. بارها به جبهه رفت و در عملیاتهای مختلف از جمله عملیات والفجر ۸شرکت داشت. در این عملیات مجروح شد. پس از بهبودی از مجروحیت به دوره فرماندهی و ستاد رفت.
یکی از دوستان وی درباره آن روزها می گوید :
شهریور ۱۳۶۵بود که به همراه جعفر شیرسوار به تهران برای امتحان دافوس ـ دانشکده فراندهی و ستاد رفتیم پس از دو هفته در امتحان قبول و قرار شد برای ادامه تحصیل در تهران بماند. زمانی که با خوشحالی خبر قبولی ایشان را دادم بدون تأمل گفت : «درس همیشه هست ولی جبهه و جنگ همیشه نیست.» و به جبهه برگشت در حالی که هنوز دوران نقاهت ناشی از جراحت را می گذراند.

او مجددا وبرای چندمین بار مجروح شد ودر بیمارستان بستری گردید. زمانی که جعفر شیرسوار در بیمارستان بود شهر مهران به دست بعثیون عراقی افتاد. در همان روزها حضرت امام دستور دادند که مهران باید آزاد شود. جعفر با شنیدن خبر تصرف مهران توسط دشمن فرمان امام با همان حال مجروح خود را به جبهه رساند و در عملیات آزادسازی مهران فرماندهی یک محور عملیاتی را بر عهده گرفت.
تا سال ۱۳۶۴که “بهداشت” فرمانده گردان حمزه سیدالشهدا(ع) بود، معاونت او را بر عهده داشت. و پس از شهادت بهداشت فرماندهی گردان حمزه سیدالشهدا به وی سپرده شد. علاقه او به خانواده شهدا به قدری بود که هر بار به مرخصی می آمد ابتدا به دیدار خانواده های شهدا می رفت و از آنان دلجویی می کرد. عاشق شهادت بود .
درباره علاقه او به شهادت و دلتنگی از زندگی مادی یکی از همرزمان وی می گوید :
یک شب هنگام بازگشت از دیدار خانواده شهدا از کنار سپاه قائمشهر عبور می کردیم. معمولاً در حاشیه دیوار محل استقرار سپاه عکسهای شهدا را نصب می کردند. زمانی که نگاهش به عکس شهدا افتاد با حالت محزونی گفت : «تمام جایگاه ها پر شد جایی برای عکس ما نیست.» من که منظور از این جمله را فهمیده بودم به شوخی گفتم : حاجی ناراحت نباش، قول می دهم برای شما یک جایگاه جدید درست کنم و او لبخند محزونی زد.
سرانجام جعفر شیرسوار بر اثر اصابت ترکش بمب خوشه ای در سوم دیماه ۱۳۶۵ در هفت تپه به شهادت رسید.

یکی از همرزمان حاج جعفر شیرسوار نحوه شهادت او را چنین توصیف می کند :
هنگام ظهر در هفت تپه در مقر لشکر ۲۵کربلا هواپیماهای عراقی ظاهر شدند. با صدای غرش هواپیماها همه به طرف پناهگاه ها رفتند. من آن موقع سیزده سال داشتم بی تفاوت مشغول قدم زدن در محوطه بودم که ناگهان فردی با صدای بلند گفت : «داخل پناهگاه برو.» برگشتم و دیدم حاج جعفر است. همچنان که به طرف پناهگاه می دویدم، حاجی همه را به جای امن هدایت می کرد. پس از آن خودش را داخل یک سنگر نیمه ساز انداخت. لحظه ای بعد یک بمب خوشه ای وسط سنگر فرود آمد. چشمهایم را بستم و فقط صدای انفجار و لرزش زمین را احساس کردم. با چشمانی اشک بار به طرف سنگر منهدم شده رفتم و پاره های بدن حاج جعفر را دیدم که در اطراف سنگر پراکنده بود.

پیکر سردار شهید شیرسوار در گلزار سید ملال قائمشهر به خاک سپرده شد.
از وی به هنگام شهادت یک پسر به نام “محمدعلی” و یک دختر به نام” زینب” به یادگار مانده است.

Leave Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *